پدر رفت.
دیگر هرگز نخواهمش دید ، این درد صاحبخانه شد. روزها گذشت ، سالها را می شمارم پس چرا تازه ای ؟ رفتنت بوی کهنگی نمی دهد ،کاش کهنه می شد غم ندیدنت .
پدر رفت و من دلتنگ شنیدن صدایش حتی از پشت تلفن ، از راهی دور. کاش بودی
پدر به تو فکر می کنم ، دوست دارم آغوشم بوی تو را بگیرد ، چه کنم این تنها دلخوشی من است . گاه در خیالم جان می گیری ، من زمان را نگه می دارم ، داد می کشم حالا پدر دارم ، تو هستی ، عقده ی دلم را خالی می کنم تند وتند تو را می بوسم نکند که زود بروی ، لجت را در می آورم تا آخر سر بگویی اینقدر خودت را لوس نکن ، از تو چه پنهان دلم تنگ ناز کشیدنت شده ،
ای کاش حتی برای ثانیه ای بودی تا با غرور فدایت می شدم .
چه کنم که خیال پردازم و این بار تند و تند بر دستانت بوسه می زنم چون میدانم دوباره خواهی رفت ، اصلا" من از این همه رفتن بیزارم واین فعل لعنتی رفتن آزارم می دهد .
دوباره تنها می شوم ، پدر رفت ، راحت وبرای همیشه ، همیشه چقدر دور است ، دلم میگیرد ، ای کاش همیشه اینقدر پر زور نبود ....
تو رفتی و من ماندم اینجا دوباره بی تو ، برای همیشه
آرشیو...
ما را در سایت آرشیو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: عرفان
بازدید: 122
تاريخ: دوشنبه
25 شهريور
1392 ساعت: 13:59